یزد شهر قشنگی است. نمونه تلاش پایان ناپذیر بشر در نبرد با خشکی و کم آبی. معماری هنرمندانه ساختار سنتی این شهر که با هدف غلبه بر گرمای هوا و کنترل آبهای محدود زیرزمینی از طریق حفر قنات و آبانبار است کم نظیر و چشم نواز است. دوست خوبی هم که هم نام خودم محمد امین است! در این شهر دارم که حقیقتا در این سفر زحمات زیادی کشید و تازه دوستان خوب جدیدی هم پیدا کردیم. بازدیدی هم از میبد و زیارتگاه زرتشتیان در کوه چک چک داشتیم و البته کویر هم زیبایی های منحصر به خود را داشت. در کل خوش گذشت. جای همه دوستان سبز
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 12:7  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
پسر عمه ایی داشتم که در 25 سالگی به
سفر رفت. یادت گرامی محمد باقر! اگربه سفر نمیرفتی شاید فیزیکدان خوبی میشدی. اگر به سفر نمیرفتی شاید باز با
صدای بامزه ات می خندیدیم. اگر به سفر نمیرفتی شاید باز هم از خاطرات کتک خوردنهای
بعد از انتخابات برایمان می گفتی. اگر به سفر نمیرفتی شاید ...؟
یادت سبز باشد محمد باقر!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 16:50  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
دیشب مادر
از سفر سوریه برگشت. علی رغم کمی سرما خوردگی،
حالش رو به راه بود. توی ماشین که به خانه میرفتیم و از ماجراهای سفر پرسیدم اولین چیزی که از میان عکسهای موبایلش
نشانم داد مزار شریعتی بود. اتاقکی کوچک با دربی
که همیشه بسته بود و چند عکس پراکنده از استاد
در گوشه و کنار! یاد سبزش گرامی باد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 15:29  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
این ششم آبان که
گذشت 29 ساله شدم. چندبار هم با انگشت شمردم تا مطمئن شوم اشتباه نمی کنم! از پدرجان هدیه
ایی نقدی گرفتیم. مادر جان هم که بنده خدا در
سفر زیارتی است و چون موبایلم خاموش بود موفق نشده بود تماس بگیرد و تبریک بگوید. همسر جان هم که درگیر امتحان دکتری بود و قول موثق
داده اند بعد از امتحان تلافی کنند. خانواده همسر جان
هم کلی تحویل گرفتند. خواهر جان پیامکی زدند که
وقتی موبایل را روشن کردم دریافت شد! این اولین آبانی است که دیگر برایم رنگهای سرخ و زرد پاییزی ندارد. این آبان برایم سبز و خرم
است.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:15  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
مزرع سبز فلک دیدم و
داس مه نویادم از کشته خویش
آمد و هنگام درو
گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید
دمیدگفت با این همه از سابقه نومید
مشو
گر روی پاک و مجرد چو مسیحا
به فلکاز چراغ تو به خورشید
رسد صد پرتو
تکیه بر اختر شب دزد
مکن کاین عیارتاج کاووس
ببرد و کمر کیخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوشدور خوبی گذران است نصیحت بشنو
چشم بد دور ز
خال تو که در عرصه حسنبیدقی راند
که برد از مه و خورشید گرو
آسمان گو
مفروش این عظمت کاندر عشقخرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوختحافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:11  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
محمد امین پورحسینقلی هستم. دانشجوی رشته آمار و این وبلاگ حاوی نظرات و یادداشتهای شخصی من است. البته نه نظراتی شتاب زده بلکه نظراتی با تامل و به آهستگی.