این ششم آبان که
گذشت 29 ساله شدم. چندبار هم با انگشت شمردم تا مطمئن شوم اشتباه نمی کنم! از پدرجان هدیه
ایی نقدی گرفتیم. مادر جان هم که بنده خدا در
سفر زیارتی است و چون موبایلم خاموش بود موفق نشده بود تماس بگیرد و تبریک بگوید. همسر جان هم که درگیر امتحان دکتری بود و قول موثق
داده اند بعد از امتحان تلافی کنند. خانواده همسر جان
هم کلی تحویل گرفتند. خواهر جان پیامکی زدند که
وقتی موبایل را روشن کردم دریافت شد! این اولین آبانی است که دیگر برایم رنگهای سرخ و زرد پاییزی ندارد. این آبان برایم سبز و خرم
است.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:15  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
عرضم به حضورتان که امروز شارژ موبایل
گرامی به پایان رسیده بود و چون ممکن بود همسرجان پس از مواجهه با خاموش بودن تلفن
همراه نگران سلامتی اینجانب شود! دوره افتادیم ببینیم چه کسی از همکاران شارژر
نوکیایی دارد که به گوشی عهد عتیق ما بخورد. اولین همکار فرمودند: ما دیگر نوکیا نداریم!
همکار دوم پاسخ دادند: چی! نوکیا!؟ ما استفاده نمی کنیم. همکار سوم خندیدند و با
تعجب افاضه کردند: نوکیا؟! و ... اینجانب نیز برای جلوگیری از ضایعات بیشتر مدام
متذکر می شدم که آقا به خدا ما این گوشی را خیلی وقت پیش از انتخابات داشتیم! فعلا
هم به قول همسر جان وسعمان نمی رسد آنرا با چیزی خارج از تحریمها عوض کنیم. باری به
هر جهت گلاب به رویتان یک شارژر نوکیا هم که پیدا شد به موبایل ما نمی خورد. ولی غرض
از این جملات قلمی شده آن بود که ظاهرا یک چیزهایی دیگر در این مردم دور و
اطرافمان تغییر کرده و با هیچ زور و سنبه پر زوری نمی توان آنچه در ذهن ها جاریست
عوض کرد... موبایل محترم هم خاموش شد! هرچند به قول همراه اول و به یمن و برکت
تجهیزات نوین نوکیا-زیمنس، هیچ کس تنها نیست!!!
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:51  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
امروز به مناسبت بازگشایی مدارس ایمیلی را چندین
بار از طرف دوستان مختلف دریافت کردم به نام خاطرات مدرسه حاوی تصویر صفحاتی از
کتابهای درسی دوران کودکیمان که خاطرات بسیاری از آنها هنوز با ماست: از شعر بوی
ماه مهر و کوکب خانم تا تصمیم کبری و دو کاج که خارج از ده در کنار سیم پیام
روییده بودند و زاغی که پنیرش نصیب روباه حیله گر شد و دهانی که بی موقع باز شد و
لاک پشت بدبخت را به کشتن داد (همیشه از آخر این داستان ناراحت می شدم). خانواده آقای
هاشمی که یادتان هست (منظورم آن آقای هاشمی است که همراه خانواده اش به دلیل
ماموریت اداری به شهرهای مختلف سفر می کرد! نه این آقای هاشمی که دیگر از ترس
سبزها نمیگذارند بیاید نماز جمعه!)، پاک کن های عطری، مدادهای رنگی جورواجور،
دفترهای ساده و عکس برگردانهایی که روی دفترها می زدیم. چند وقت پیش که وسایلم را
برای جابجا شدن جمع میکردم متوجه شدم که هنوز اولین جامدادی ام را دارم. درست از
سال 1365 یعنی 23 سال پیش. یاد آن روزگاران بخیر و خجسته باد.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:11  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
اولین پستی که من در وبلاگ آهستگی نوشتم
مطلبی بود از میلان کوندرا، کوندرا در نوشته اش تصویری ارائه کرده بود از
موتورسواری که با سرعت میراند بدون اینکه
به آنچه ممکن است رخ دهد بیندیشد. کوندرا مینویسد: او (موتور سوار) تنها می تواند
روی شتاب کنونی اش تمرکز کنداو
در برهه ای از زمان قرار گرفته که از گذشته و آینده جداست.خود را
خارج از توالی زمان می یابد.در
حالتی از خلسه است و در این حالت نسبت به سن خود، همسر و فرزندان و نگرانی هایش
ناآگاه است.
دیروز یکی از همین موتور سواران نازنین
را زیارت کردم. خسته و کوفته با مینی بوسی به خانه برمیگشتم. ماشین لحظاتی در
بزرگراه همت توقف کرد تا مسافری پیاده کند که حادثه رخ داد. حادثه ایی در کسری کوچک
از زمان. موتور سواری که دو راکب داشت با سرعت از سمت راست مینی بوس آمد و
درحالیکه سعی داشت از فضای کوچک مینی بوس و کناره اتوبان بگذرد با در نیمه باز
برخورد کرد و چند متر آنسوتر به زمین خورد. خوب به هرحال برخورد شدید بود و شاهد صحنه
ناخوشایندی بودیم ولی ظاهرا آسیب مرگ آوری به راکبین وارد نشده بود. این هم تجربه
ایی بود. تجربه دیدن کسانی که با سرعت می تازند بدون اینکه ببینند در اطرافشان چه
می گذرد. در نهایت به لحظه ایی می رسند که ناچار از واژگونی اند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:58  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
محمد امین پورحسینقلی هستم. دانشجوی رشته آمار و این وبلاگ حاوی نظرات و یادداشتهای شخصی من است. البته نه نظراتی شتاب زده بلکه نظراتی با تامل و به آهستگی.