من خیلی اهل شعر نیستم ولی از میان شاعران معاصر، اشعار دکتر قیصر امین پور را می پسندم. میگویند سخنی که از دل برآید بر دل نشیند و اشعار قیصر امین پور بر دل من مینشیند.
یادم می آید که بهار 83 به همراه چند تا از دوستان در مراسم افتتاحیه مجمع ملی جوانان شرکت کردیم (نفهمیدم که عاقبت سر این مجمع چه آمد!) جوانان زیادی به عنوان عضو اصلی یا ناظر آنجا بودند که بیشتر متعلق به سازمانهای غیر دولتی بودند. آنجا با دوستی آشنا شدم که الان حتی اسمش را هم به خاطر ندارم ولی یادم هست که از یک تشکل غیر دولتی جوان بود و همراه با نامزدش آمده بود که دختری برازنده بود. در طول مراسم یکبار، با ناراحتی آمد و گفت ظاهرا نامزدش به دلیل بدقولی وتاخیر او رنجیده است. گفت میخواهم شعری برایش بنویسم تا آشتی کنیم. آیا چیز قشنگی بلدی؟ من ناخودآگاه این قطعه از قیصر امین پور به خاطرم آمد:
چرا تا شکفتم
چرا تا تو را داغ بودم نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرفهای من افتاد
پسندید و آنرا نوشت تا به آن دختر بدهد. ساعتی بعد که دوباره دیدمش پرسیدم چه کار کرده؟ اول تشکر کرد و بعد گفت: وقتی شعر را خواند لحظه ای مکث کردیم و بدون اینکه چیزی بگوییم چشمانمان از اشک لبریز شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر 1385ساعت 15:23  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
در ایام شهادت امیرالمومنین هستیم. پدر خاک و شیر آهن کوه مردی بی بدیل.
مردان خدا همیشه در میان مردمانشان تنها هستند. همانگونه که عیسی در ناصره تنها بود، محمد در مکه و علی در کوفه.
قطعه زیر قسمتی از آخرین خطبه های اوست در رثای یاران رفته اش:
" بندگان نیک خدا، آهنگ رفتن کردند و ارزشهای ناچیز و ناپایدار دنیا را بر ارزشهای فراوان و فناناپذیر آخرت برگزیدند.
آری، برادران همرزمی که خونشان در صفین فرو ریخت، از این که امروز نیستند تا خوراکشان غم و نوشابه شان خوناب دل باشد هیچ زیان نکردند... کجایند آن برادران من که در راه روشن حرکت کردند و بر مبنای حق پیش رفتند؟ عمار کجاست؟ ابن تیهان کجاست؟ ذوشهادتین کجاست؟ و کجایند همانندان آن یاران عزیز و برادران همرزمشان که با مرگ پیمان بستند و سرهاشان چونان پیامی به سوی بدان و ددان روانه شد؟
نوف بکالی-راوی این خطبه- می گوید: چون سخن بدین جا رسید حضرت دست خویش را بر سیما و محاسن خود کوفت و از پس گریه ای طولانی به گفتار خود ادامه داد: ... ای بندگان خدا، جهاد، جهاد...
نوف روایت کند که پس از آن در آرایشی نظامی مولا ده هزار لشگری به فرماندهی حسین، ده هزار به فرماندهی قیس ابن سعد و ده هزار به فرماندهی ابو ایوب انصاری آرایش داد تا به صفین باز گردد اما هنوز جمعه نرسیده بود که پسر ملجم حضرتش را شمشیر زد. پس لشگریان باز گشتند و در آن هنگامه، داستان ما همسان داستان گوسفندانی بود شبان از دست داده، که از هر طرف به بند گرگان درآمده اند."
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 15:51  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
1- دیروز برای اولین بار از شروع ماه مبارک، افطار تنها نبودم. دکتر مصدق که یکی از دوستان نازنین و متخصص داخلی است هم پیشم بود. از بستگان حمید مصدق شاعر است. انسان شایسته ای که به قول یکی از دوستان حتما او را به زور به بهشت میبرند!
2- بعضی اوقات در حیرت می مانم که این آدمهای اطرافم از این زندگی لعنتی چه می خواهند؟ بی اخلاقی، دروغ، ریا و خیانت فقط و فقط برای رسیدن به چیزهایی که اگر کمی، فقط کمی تامل کنیم جزو بی ارزش ترین های این دنیاست. این دنیای لعنتی که برای رسیدن به آن خودمان را می کشیم همان دنیایی ست که امیرالمومنین گفت سه طلاقه ای، همان دنیایی ست که امام حسین پس از مرگ فرزندش علی اکبر گفت: بعد از تو خاک بر سر این دنیا.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:57  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
"عملیات عمرانی متوقف شد" این جمله، خبر مرگ عمران صلاحی، شاعر و نویسنده برجسته بود که چند روز پیش با اس.ام.اس از یکی از دوستان به دستم رسید. یکی از ویژگیهای شاعران، مرگ آگاهی آنهاست. عمران صلاحی در قطعه شعری میسراید:
مرگ، از پنجره بسته به من می نگرد
زندگی از دم در
قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد کرد
در شبی تیره و سرد
تخت حس خواهد کرد
که سبک تر شده است
روح عمران صلاحی، در شبی تیره و از روی تخت بیمارستان پرواز کرد. یادش گرامی
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 14:12  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
یادم می آید که سالها پیش یک نمایشنامه رادیویی شنیدم که موضوع آن درباره آرزوهای انسان در طول زمان بود. قهرمان نمایشنامه جوانی بود که از مال دنیا چیزی نداشت ولی آرزوهای بزرگی داشت و برای رسیدن به آرزوهایش عجله داشت. روزی فرشته ای بر او ظاهر شد و دکمه ای جادویی به او داد که با گرداندن آن دکمه میتوانست زمان را به سرعت جلو ببرد. جوان دکمه را چرخاند با این هدف که صاحب کسب و کار پر درآمدی شود. زمان چند سال به جلو رفت و او خود را در میان کسب و کار پر رونق و پر مشغله ایی یافت. با خود فکر کرد بگذار زمان را چند سال دیگر جلو ببرم تا خوب سرمایه ای جمع کرده باشم و صاحب خانواده ای شده باشم و از مشغله کار رها سده باشم. دکمه را چرخاند و باز چند سال در زمان حرکت کرد و خود را در میان خانواده و فرزندانش یافت که مشغول بازی و سرو صدا بودند. از سرو صدای بچه ها خسته شده بود. با خودش گفت بگذار کمی دیگر زمان را جلو ببرم تا بچه ها بزرگ شوند و ثروتم هم زیادتر شود و بتوانم در آرامش کامل زندگی کنم. دکمه چرخید و زمان باز هم به جلو رفت و جوان خود را در خانه ای بزرگ و آرام یافت ولی وقتی میخواست لبخندی از رضایت بر لب آورد ناگهان دریافت که چقدر پیر شده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 11:16  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
1- بالاخره کلاسهای من هم شروع شد. بعد از تقریبا یک سال و نیم، دوباره رفتم و نشستم سر کلاس درسی که یک استاد می آید جلوی تخته و حجم قابل توجهی فرمول ها و معادله های عجیب و غریب را میریزد روی تخته و همزمان هم باید نت برداشت، هم به استاد گوش کرد و هم درس را هضم کرد. نزدیک به هفت سال است که به این کلاسها و دانشگاه عادت کرده ام و نمیتوانم به این سادگی از آن دل بکنم و حالا در کلاسی دیگر هستم در دانشگاهی دیگر و این سومین دانشگاه است.
امروز اولین کلاسم تشکیل شد؛ درس استنباط آماری با دکتر پارسیان. دکتر پارسیان یکی از سرآمد های علم آمار در ایران است و من هم افتخار میکنم که شاگرد او هستم و هم قدری میترسم که شاگرد او شده ام! سخت گیر است و درس سخت با استاد سخت گیر ترکیب جالبی را تشکیل میدهند! به هر حال همین جلسه اول کلی درس داد و گفت دو هفته دیگر از کتاب آمار ریاضی -که خودش نوشته- امتحان میگیرد. من به معنی واقعی کلمه از شنیدن این خبر لرزیدم! البته بقیه دوستان که ظاهرا در دوره لیسانس این کتاب را نخوانده اند واکنش خاصی بروز ندادند! ولی من که حداقل برای یک ترم تحصیلی این کتاب را خوانده ام میدانم اوضاع از چه قرار است و امیدوارم حداقل در امتحان فقط از مثال های کتاب سوال بدهد چون تمرینهایش حل شدنی نیست!
2- هفته ای از ماه رمضان رفت. کاش میشد زمان را هم آهسته کرد. از این لحظات تا میتوانید لذت ببرید.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:18  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
مادری جوان و دو کودک خردسالش هر شب در کنار خیابان میخوابند. این مادر و کودکانش نه در آمریکا -که قرار است با بی عدالتی و نقض حقوق بشر در آنجا مبارزه کنیم!- و نه در یک کشور بدبخت آفریقایی یا آسیایی مثل هند –که زندگی در خیابانهایش امری عادی است!- بلکه در ایران و در شهر تهران –که مدام شهرداری آنرا شهر اخلاق میخواند!- زندگی میکنند. آن هم نه در یک ناحیه فقیر نشین بلکه در شمال تهران، بالاتر از پارک وی، در یک قطعه فضای سبز، درست روبروی هتل مجلل استقلال. آن سوی خیابان یک هتل بزرگ، سر به فلک کشیده با ماشینهای مدل بالا در حیاط و پارکینگش، با همه میهمانان اشرافی و خدمه اش و این سوی خیابان یک زن جوان و دو کودک، با دو پشتی، یک زیرانداز، چند پتو و مقداری ظرف، نمادی آشکار از فاصله طبقاتی. چیزی که هر روز میتوانیم در هر گوشه این شهر ببینیم. چیزی به نام فاصله فقر و غنا.
با خودم فکر میکنم این خانواده تا کی میتواند کنار خیابان زندگی کند؟! تا کی؟! سوال بی پاسخی که شدیدا مرا آزار میدهد و مطمئنم که این صحنه ها باز هم تکرار خواهد شد و این پرسش ها باز هم بی پاسخ خواهد ماند.
امیرالمومنین در نهج البلاغه از قول شاعری میگوید: "غم تو همین بس که شب سیر بخوابی درحالیکه در اطرافت گرسنگانی هستند در آرزوی پوست بزغاله"
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:55  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
1- کشیشی در هنگام مرگ گفت: وقتی کودک بودم آرزو داشتم همه بشریت را نجات بدهم. وقتی بزرگتر شدم و به سنین جوانی رسیدم با خودم گفتم جهان خیلی بزرگ است. بهتر است فقط مردم کشورم را نجات بدهم. وقتی کشیش شدم و به سنین میانسالی رسیدم به این نتیجه رسیدم که نجات دادن همه مردم کشور سخت است و بهتر است همین مردم شهرم را نجات بدهم. در آستانه پیری فهمیدم که نجات دادن همه مردم شهر نیز خیلی مشکل است و بهتر است که اول از همه خانواده خودم را نجات بدهم. اکنون تازه فهمیدم که من بایست خودم را نجات می دادم.
ماه رمضان آغاز شده است. خدایا! به تک تک ما کمک کن تا خودمان را نجات دهیم. اگر هر کس خودش را نجات دهد همه بشریت نجات می یابند.
2- اگر کسی رو دوست داشته باشید و بخواهید همیشه او را برای خودتان داشته باشید حتی اگر او شما را نخواهد آیا به مرتبه عشق رسیده ایید یا به مرتبه خودخواهی؟ امروز یک آهنگی گوش میکردم که توش میگفت:
I would never let you go
به نظرم این خودخواهی است. اما یک آهنگ هم از کریس دبرگ هست با این نام:
If you really love her let her go
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 9:19  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
چشم ما بود به آیینه و آیینه شکست
گفته بودند بزرگان که حقیقت تلخ است
آدم از تلخی این تجربه ها می فهمد
که به زیبایی آیینه نباید دل بست
ناگزیرم که به این فاجعه اقرار کنم
خوابهایی که ندیدم به حقیقت پیوست
+ نوشته شده در دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 12:44  توسط محمد امین پورحسینقلی
|