تبليغاتX
<> آهستگی

آهستگی

خاطرات و نظرات شخصی من

For everyone who understands english

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 12:19  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

من به لیست اصلاح طلبان رای میدهم

 

مطابق نظرسنجي ستاد ائتلاف اصلاح طلبان كه با نمونه گيري خوشه اي و در مناطق 22 گانه انجام شده است طرفداران احمدي نژاد 27,4% آرا و حاميان خاتمي ۴۲.۳٪ را به خودشان اختصاص داده اند.

گفتني است كه اين نظرسنجي پيش از اعلام ائتلاف از سوي اصلاح طلبان انجام شده است و همچنين مطابق آراي بدست آمده نسبت افرادي كه هنوز تصميم نگرفته اند حتي در مناطقي كه راي احمدي نژاد در آنها بيشتر است، قابل ملاحظه است و اصلاح طلبان مي توانند روي اين راي حساب وِيژه اي باز كنند.

همچنين در اين نظرسنجي 4 نفر از افراد برجسته اصلاح طلبان (خاتمي-معين-هاشمي و كروبي) به همراه 4 نفر از افراد برجسته منتسب به اصول گرايان (احمدي نژاد-حدادعادل-قاليباف و لاريجاني) به صورت دو به دو تشكيل دو قطبي هايي را داده تا اقبال جامعه نسبت به آنها سنجيده شود. مطابق اين دوقطبي ها، در بين اصلاح طلبان آراي خاتمي-هاشمي و خاتمي-معين بيشتر از بقيه است و در ميان اصول گرايان نيز طرفداران احمدي نژاد-قاليباف و احمدي نژاد-حداد عادل طيف بيشتري را تشكيل مي دهند.

با توجه به اين نظرسنجي به نظر مي رسد اصلاح طلبان با افزودن به تلاش خود مي توانند به سرعت با تأثير گذاري بر رأي كساني كه هنوز تصميم نگرفته اند به چه ليستي رأي دهند و كساني كه هنوز تصميم نگرفته اند در انتخابات شركت كنند مي توانند نتيجه مطلوبي را كسب نمايند.

فهرست ائتلاف اصلاح طلبان درتهران: ۱- محمد علي نجفي *  ۲- معصومه ابتكار * ۳- احمد مسجد جامعي * ۴- سيد شهاب الدين طباطبايي* ۵- پيروز حناچي* ۶- هادي ساعي* ۷- عباس ميرزا طالبي* ۸- افشين حبيب زاده* ۹- زهرا صدراعظم نوري* ۱۰ سيد كامل تقوي نژاد* ۱۱- قاسم تقي زاده خامسي* ۱۲- حسن كريمي* ۱۳- اسماعيل دوستي* ۱۴- علي نوذر پور* ۱۵- الهه راستگو*

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 14:14  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

کفه ي ترازو

لوئيز زني بود با لباسهاي کهنه و مندرس، و نگاهي مغموم . وارد خواروبار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست کمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند کار کند و شش بچه شان بي غذا مانده اند
جان لانک هاوس، با بي اعتنايي، محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون کند
زن نيازمند، در حالي که اصرار ميکرد گفت: آقا، شما را به خدا ، به محض اين که بتوانم پول تان را مي آورم
جان گفت نسيه نميدهد.
مشتري ديگري که کنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت: ببين خانم چه مي خواهد، خريد اين خانم با من
خواروبار فروش با اکراه گفت: لازم نيست، خودم ميدهم. ليست خريدت کو ؟
لوئيز گفت: اينجاست
ليستت را بگذار روي ترازو. به اندازه وزنش، هرچه خواستي ببر
لوئيز با خجالت يک لحظه مکث کرد ، از کيفش تکه کاغذي در آورد، و چيزي رويش نوشت وآن را روي کفه ي ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند کفه ي ترازو پايين رفت.  خواروبار فروش باورش نشد. مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در کفه ي ترازو کرد. کفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا کفه ها برابر شدند
در اين وقت خواروبار فروش با تعجب و دل خوري تکه کاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته شده است.
کاغذ، ليست خريد نبود، دعاي زن بود که نوشته بود: " اي خداي عزيزم، تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورد کن"
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئيز داد و همان جا ساکت ومتحير خشکش زد
لوئيز خداحافظي کرد و رفت


........
فقط اوست که ميداند وزن دعاي پاک و خالص چه قدر است.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 12:21  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

سایه بانها را فرو ریزیم

 

امروز 16 آذر است و هشتمین سالی است که در روز دانشجو همچنان دانشجو هستم.  دیشب خاطراتم را مرور میکردم.  سالهایی که روز دانشجو با بچه ها، کلاسهای درس را تعطیل میکردیم.  در محوطه دانشکده حلقه میزدیم و یار دبستانی را زمزمه میکردیم.  پلاکارد مینوشتیم و بردهای دانشکده را مملو از شعار میکردیم.  سالهایی که مملو از حرکت و فریاد بود.  سالهایی بر باد رفته.

و اکنون کجا رفتند آن یاران دبستانی من.  آن دوستانی که حرکتشان فریاد اعتراض بود و فریادشان آرمانی مقدس، اکنون یا سکوت اختیار کرده اند، یا در روزمرگی زندگی گم شده اند و یا سرخورده از ناملایمتهای رقیبان و خنجر دوستان، آرمان خود را رها کرده اند.

اما باید کاری کرد.  باید سکوت راشکست، ناامیدی را کشت و فریاد زد.

 

" سایه بانها را فرو ریزیم

تاول چرکین دست و پای خود را هم بترکانیم

شمشیر برداریم

ور نه همچون لولیان شوخ شیرین کار شهر آشوب

آه میمانیم  میمانیم  میمانیم . . . "  

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 11:49  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

That’s it

نمی دانم این چه مصیبتی است که قشر دانشگاهی ما گرفتارش شده که گمان میکنند هر چقدر بیشتر از واژه های انگلیسی در مکالمات روزمره استفاده کنند نشان دهنده بالا بودن سطح علمی فرد است.

به خصوص در محیطهای تحقیقاتی که انبوهی از محققین و دانشمندان دانشگاهی گرد هم می آیند این معضل دوچندان است.  آن اوایل که من به محل کارم در مرکز تحقیقات بیماری های گوارش آمده بودم همین مشکل را داشتم.  یعنی اصلا زبان آنها را نمی فهمیدم و الان کم کم مثل کسی که در یک کشور بیگانه مجبور است زبان مردم آنجا را یاد بگیرد تا با آنها ارتباط برقرار کند دارم این زبان عجیب را یاد می گیرم.  تازگی ها لیستی از کلماتی که در زبان محاوره اینجا به وفور استفاده میشود تهیه کرده ام که بعضی از آنها به قرار زیر است:

 

Knowledgeable: کسی که در رشته تحصیلیش زیاد می داند (مثل من!)

Misunderstanding: سوء تفاهم (که معمولا زیاد هم پیش میاد)

Unstable: وضعیت نامشخص (این کلمه را تقریبا همه دانشجویان علوم پزشکی شهید بهشتی استفاده میکنند)

That’s it: خودشه!

Expert: کسی که توی کارش خیلی وارده (باز مثل خودم)

Honest: درستکار (قبل از اینکه اینجا بورس بشم گفته بودند باید این شرط رو داشته باشم)

Clear: روشن کردن چیزی (یا روشن کردن تکلیف کسی!)

You got it: دو زاریت افتاد؟

Jerk: با عرض معذرت این کلمه رو درباره دولت احمدی نژاد بکار میبرند.  خودتون برید تو دیکچنری معنیش رو چک کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 13:16  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

موشها و آدمها

خیلی وقتها خدا را شکر میکنم که رشته ام علوم پایه است و نهایت چیزی که نیاز دارد کاغذ، قلم و گاهی اوقات کامپیوتر است.  دو روز پیش رسول که از دوستانم است برای کاری تهران آمده بود و شب پیشم ماند.  دانشجوی فوق لیسانس بیوشیمی است.  میگفت موضوع پایان نامه اش بررسی اثر مورفین بر مغز موشهاست و برای این کار ابتدا موشها را به مورفین معتاد می کند، سپس آنها را در یک ظرف شیشه ای می اندازد و پنبه ایی آغشته به اتر در ظرف میگذارد تا موش خفه شود.  بعد سر موش را جدا میکند، پوست سرش را میکند! و مغزش را خارج کرده و فریز میکند تا بعدا روی آن آزمایش انجام دهد!  میگفت آن ظرف شیشه ای در آزمایشگاه، مخصوص کشتار موشهاست!  خوب چاره ای نیست و برای پیشبرد علم این جور کارها هم لازم است.  به خصوص با توجه به شباهتهایی که بین موش و انسان وجود دارد موش بهترین گزینه برای آزمایش است.  برای اطلاع بیشتر از این شباهتها میتوانید کتاب موشها و آدمها اثر جان اشتاین بک را بخوانید!

به هر حال من هیچ وقت دل انجام یک چنین آزمایشهایی را ندارم و حتی آن شب تا صبح خواب یک موش سفید آزمایشگاهی را میدیدم که به طرفم می آمد و دندانهای سفیدش را به من نشان می داد.  شاید فکر می کرد رشته من هم بیوشیمی است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 8:12  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

چرا؟

برخاستن از خواب، تراموا، چهار ساعت کار در کارخانه یا اداره، غذا، تراموا، چهار ساعت کار، خواب، و دوشنبه، سه شنبه، چهار شنبه، پنج شنیه، جمعه، شنبه، همه با همان آهنگ- راهی که اکثر اوقات به آسانی طی می شود. اما یک روز «چرا» سر بلند می کند و همه چیز در خستگی و ملالی که رنگی از حیرت دارد، آغاز می شود.

(افسانه ی سیزیف، کامو)

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 11:12  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

راه های رسیدن به جواب یک سوال آماری

سه شنبه امتحان استنباط داشتم.  شب قبلش دقیقا تا 12 در حال زیر و رو کردن جزوه ها و کتابهای رفرنس بودم.  مشکل کمبود وقت نبود، مشکل این بود که خیلی از مساله ها رو اصلا درک نمی کردم!

آخر سر بی خیال شدم و خوابیدم (البته از شب تا صبح خواب میدیدم سر جلسه هستم!).  صبح سه شنبه با اعتماد به نفس کامل رفتم سر کلاس.  این صحنه رو در نظر بگیرید که میرید سر کلاس و می بینید بقیه همکلاسی ها همه در حال مرور جزوه ها و بحث روی حل تمرینها هستند.  اگر جای من بودید عصبی نمی شدید؟ البته من هم تلافی کردم و با گفتن جملاتی مثل "ای وای من فقط کتاب فرگوسن رو نخوندم" یا " ئه مگه این رو تو کتاب لهمن، صفحه 84 پاراگراف دوم ندیدی؟" متقابلا به تضعیف روحیه دوستان پرداختم!

صرفه نظر از این شوخیها و خنده ها عاقبت استاد (یعنی دکتر پارسیان که درجه پروفسوری در آمار دارد) به کلاس آمد و باعث بالا رفتن ضربان قلب همه شد ولی وقتی با لبخند معنی داری گفت امتحان امروز Take home است همه موقتا نفس راحتی کشیدند.  یعنی باید سوالها را با خود به خانه می بردیم و حل شده ها را فردا صبح در دانشگاه تهران به استاد تحویل می دادیم.  اما این شادی دوامی نداشت چون بعد از مرور اولیه سوالها فهمیدم که تقریبا کار خاصی نمی توان برای آنها انجام داد! 

با توجه به اینکه اخلاقا از همفکری با همدیگر منع شده بودیم ولی خوب از همفکری با سایر دوستان منع نشده بودیم از عصر تا آخر شب سه شنبه درحالیکه توی اتاق و در میان انبوهی از کتاب و جزوه و ورق نشسته بودم همزمان هم تلفنی با همه دوستانی که رشته آمار بودند درحال مذاکره و بحث بودم و هم با سرعت مساله ها را به روشهای گوناگون حل میکردم.  وضعیت پر استرس والبته خنده داری شده بود!  دوستانی که به آنها تلفن زدم به قرار زیراند:

فرهاد (همکلاس دوره لیسانس، دانشجوی دکتری آمار محض دانشگاه شهید بهشتی): اول گفت وقت ندارد! ولی بعد در مورد جواب یکی از مسائل، آدرس دو مقاله را به من داد!

مستوره (همکلاس دوره لیسانس، دانشجوی کارشناسی ارشد آمار کاربردی شهید بهشتی): گفت عصر باید بیرون برود و بهتر است از فرهاد سوال کنم!

احد (همکلاس دوره لیسانس، دانشجوی دکتری آمار محض دانشگاه شیراز): بیشتر از همه کمک کرد و ایده حل دو مساله را به من داد.  دستت درست احد جان.

گلشن (همکلاس دوره لیسانس، کارشناس ارشد آمار محض، مدرس دانشگاه اراک): جوابی که برای یک تمرین پیدا کرده بود آنقدر پیچیده بود که نمیشد تلفنی نوشت ولی از ایده اش استفاده کردم.  دست تو هم درد نکنه گلی خانوم.

علی (دانشجوی دکتری آمار محض دانشگاه شیراز): جوابش را نوشتم ولی مطمئنم که اشتباه بود!

اسما (آبجی خودم، کارشناس آمار محض): جواب یکی از مسائل را پیدا کرد البته بعد از اینکه خودم حلش کردم.

صبح چهار شنبه که جوابها را تحویل دادیم و یا به عبارت بهتر آنها را از زیر در اتاق دکتر به داخل انداختیم! متوجه شدیم که هرکس در مورد هر سوال به یک جواب متفاوت رسیده است.  چه اشکالی دارد؟! همانطور که راه های رسیدن به خدا زیاد است حتما راه های رسیدن به جواب یک سوال آماری هم زیاد است!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 11:19  توسط محمد امین پورحسینقلی  |