تبليغاتX
<> آهستگی

آهستگی

خاطرات و نظرات شخصی من

انتظار

سالهاست در انتظارم

 

در انتظار گسستن زنجیر این کالبد پولادین

 

و پرواز به سوی غروب

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:21  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

خنجری بر پیکر دین محمدی

خیلی مقاومت کردم که درباره این طرح کنترل حجاب چیزی ننویسم اما چند روز پیش که از شهرک غرب به خانه می رفتم منظره ایی دیدم که وادارم کرد چند خطی قلمی کنم.  یک ماشین دودی نیروی انتظامی که مخصوص حمل مجرمین است همراه با چند افسر و دو مامور زن زیر پل هوایی توقف کرده بودند و با نهایت دقت مراقب اسلام و مسلمین بودند!  وقتی به بالای پل هوایی رفتم تا به آنسو بروم متوجه چند دختر شدم که از آنسوی پل می آمدند و با دیدن ماموران در زیر پل، لحظه ایی درنگ کردند و در حالیکه با نگرانی مقنعه هایشان را مرتب می کردند  زبر لب پچ پچ کنان چیزهایی می گفتند.  ریخت وقیافه و وضعیت حجاب آنها واقعا هیچ مشکلی نداشت ولی ترس از یک برخورد نادرست، یک ناسزا، یک توهین از طرف ماموری که دستش را برای برخورد با هرکسی که از جنس مونث است باز گذاشته اند ترس را در وجود آنها ریخته بود!  اکنون دختران و زنان جامعه ما با دیدن یک مامور نیروی انتظامی بجای احساس امنیت باید بترسند و از این بالاتر آیا برای کشوری که خود را ام القرای اسلام می داند مصیبتی هست؟ آیا این دختران و جوانانی که در خیابانها راه می روند، در مدارس و دانشگاه ها درس می خوانند و از دوستان و همکاران و بستگان ما هستند از آمریکا و اروپا آمده اند؟ آیا از قایقهای انگلیسی در خلیج فارس پیاده شده اند؟ آیا با چتر نجات از هواپیماهای نظامی آمریکا پایین پریده اند؟ غیر این است که تربیت شده همین سرزمین اسلامی با حکومتی اسلامی با انبوهی از علما و آیات اعظام و روحانیون و برنامه های مذهبی فراگیر و رادیو تلویزیون انحصاری و سیستمی کاملا مدعی اسلام و شریعت هستند؟!!؟

نمی دانم این آقایان علما که مدام از به خطر افتادن ارزشها فریاد مصیبتا سر می دهند، این واعظان که چنین جلوه در محراب و منبر می کنند، این برادران که آماده عملیات انتحاری علیه دشمنان اسلام اند و یا آن تعداد محدود گل پسرهایی که در دانشگاه، هفته ایی یکبار و جلوی سفارتخانه های اروپایی ماهی یکبار برای اسلام پیراهن جر میدهند تا فلان استاد برجسته را از دانشگاه اخراج کنند یا بهمان کشور را با شعار نابود، در برابر یک چنین ظلم آشکاری که در حق زنان این جامعه می شود چه حرفی برای گفتن دارند؟!  اما من به عنوان یک مسلمان پیرو امیرالمومنین از این ظلم آشکار اعلام برائت می کنم تا حداقل در برابر وجدان خودم شرمسار نباشم.

امیرالمومنین از شنیدن خبر ربودن خلخال از پای زن یهودی چنان متاثر شد که گفت اگر مرد مسلمانی از شنیدن این خبر دق کند و بمیرد جای ملامت بر او نیست.  آقایان علما! آقایانی که خود را شیعه این مکتب می دانید! آقایانی که هر سال برای بنیانگذاران مکتب علوی اشک میریزید و اشک درمی آورید! اکنون در خیابانها و دانشگاههای ما دختران و زنان ما در معرض آزار زبانی و یا برخورد فیزیکی و حتی دستگیری و بازی با آبرویشان هستند آن هم از سوی کسانی که وظیفه شان ایجاد آرامش در دلهای ماست!  پس اگر خودتان را شیعه مولا می دانید، سکوت یا تایید این جریان اسفبار و بسیاری حوادث مشابه دیگر، چیزی نیست جز خنجر زدن به دین محمد و آل محمد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:51  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

بزرگترین رویداد فرهنگی ما...

دوشنبه با خواهرم اسما رفتیم نمایشگاه کتاب و من همینجا از دولت مهرورز کمال تشکر و قدردانی را به عمل می آورم که توانستند بزرگترین رویداد فرهنگی ایران را به بزرگترین فاجعه فرهنگی تبدیل کنند!

ناشران خوبی که حداقل چند تا کتاب استخوان دار چاپ می کردند غایب نمایشگاه بودند و در عوض غرفه ها پر بود از کتابهای آشپزی، جن و روح، روانشناسی همراه با قورباغه و پنیر و فال حافظ.  به خصوص کتابهای چاپ شده درباره اجنه آنقدر زیاد بود که انسان گمان می کرد بعد از آدمیزاده ها، اجنه دومین خریداران کتاب هستند و یا اینکه مساله جن ها یکی از مهمترین مشکلات جامعه ایرانی است!!!!

در مورد وضعیت سانسور و صدور مجوز برای کتابها هم همین بس که حتی دیکچنری ها را هم بازبینی و سانسور می کنند!! خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:42  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

ای کاش می شد پرواز کنم به جایی دور...

دیروز خیلی خوشحال بودم چون میلی از کنفرانس بین المللی سرطانهای گوارش یونان بدستم رسید که نشان میداد مقاله ام به صورت یک سخنرانی در کنفرانس پذیرفته شده است و امروز خیلی عصبانی هستم چون فهمیدم برای اینکه برادران عزیز ما در نظام وظیفه اجازه یک خروج یک هفته ایی به اینجانب بدهند باید مبلغ 15 میلیون تومان وجه نقد به عنوان وثیقه به آنها تقدبم کنیم (این مبلغ قبلا 5 میلیون تومان بود و به صورت چک تضمینی هم پذیرفته میشد ولی در راستای حمایت از دانشجویان نخبه!! و جلوگیری از اتلاف وقت آنها در همایش های علمی که به جهت تحمیق نخبگان ما در بلاد کفر!! تشکیل می شود آن را به 15 میلیون نقد تبدیل کردند).  کمی که فکر کنیم میبینیم برای این سیستم، بین یک دانشجوی پژوهشگر که وظیفه اش تولید علم است و یک بزهکار، قاچاقچی و محکوم حقوقی تفاوتی وجود ندارد و هر دو ممنوع الخروج هستند! (البته در شرایطی دانشجویان خطرناک تر هم محسوب می شوند).

زیاد اهل تعریف از خودم نیستم ولی فکر کنم با داشتن بیش از 10 مقاله در ژورنالهای معتبر علمی داخلی و خارجی و کنفرانسهای بین المللی، تحصیل در مقطع دکتری در یکی از بهترین دانشگاههای ایران (تربیت مدرس) و فارغ التحصیل مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد با درجات ممتاز علمی از دانشگاههایی چون رازی و شهید بهشتی، آشنایی در حد مناسب با زبان انگلیسی و داور آماری یک ژورنال پژوهشی، خودم را نه یک نخبه بلکه دست کم پژوهشگری بدانم که اولین دغدغه زندگی اش تحقیق و تولید علم است و نتیجه کارم هم مستقیم نصیب همین مملکت نازنین می شود.  مطمئنم که پدرم می تواند مبلغ این وثیقه را فراهم کند ولی اگر من کسی بودم که از این توانایی برخوردار نبودم چه! دیروز تصمیم قطعی داشتم که به این کنفرانس بروم ولی امروز به این نتیجه رسیدم که وقتی خود سیستم با این قوانین توهین آمیز مستقیما به من می گوید ارزشی برای من و امثال من قائل نیست چرا من باید خودم را نگران و پریشان کنم و برای سفری که نتایج اش در نهایت برای سیستم است وقت خودم را صرف بالا و پایین رفتن از پله های نظام وظیفه یا وزارت علوم کنم.  تازه در نهایت اگر سفارت هم با این اوضاع شلم شوربای سیاسی ویزا بدهد یا ندهد.  پس عطای این سفر را به لقای آن بخشیدم.  باشد که بعد از پایان تحصیل و انجام این خدمت بسیار مقدس وظیفه پاسپورتم را آزاد کنم و با خیال راحت هر جا خواستم بروم.  البته نه موقت، شاید برای همیشه.  پرواز کنم به جایی که حداقل به چشم یک انسان به من بنگرند نه یک مجرم یا خطری بالقوه!

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:26  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

بازگشت منجی

بازگشت منجی در بسیاری از اندیشه ها وعده داده شده است.
دو ترانه زیر از کریس دبرگ است. اگر ترجمه فارسی نارساست مرا ببخشید.
The Leader
 I looked to the north, and I turned to the west,
For a sign, a light in the sky,
Oh the message is clear, that the time is near,
For a leader to come again;
 A circle of stones on the head of a hill,
Tonight is where it will be,
In this desolate place, we all stand and wait,
For a leader to come again, yes a leader will come again,
For it is written, that a leader will be here,
And then a vision, left me blinded by the light,
And it started right in front of my eyes...

راهبر

به شمال می نگریستم و سپس به خاطر نشانه ایی به سوی غرب چرخیدم، نوری در آسمان

آه، پیام روشن بود.  زمان موعود فرا می رسید تا راهبر بار دیگر بازگردد.

دایره ایی از سنگهای چیده شده بر فراز یک تپه، اینجا، امشب شبی است که بایدباشد.

در این مکان خالی، همه ایستاده و در انتظار بازگشت راهبریم، آری راهبر دوباره باز می گردد

زیرا این نوشته شده است که راهبر اینجا خواهد بود

و سپس ناگهان تصویری نورانی چشمانم را خیره ساخت و دقیقا در برابر دیدگانم به حرکت درآمد...

The Vision
 And I saw a burning chariot,
And the four horsemen of the apocalypse
Waiting on high,
And I heard the thunder rolling in,
And behold our leader on a pale horse riding in the sky;
 And I saw this land a battlefield,
With a hundred thousand men,
Fighting hand to hand,
And I heard the sounds of victory,
And the rivers ran red with the blood of our enemies,
 And I saw the fire from the sky,
I saw fire, and I saw paradise,
Fire from the sun, I saw fire,
And I saw alpha and omega;
 Fire, I saw fire,
And I saw paradise,

Fire, I saw fire

تصویر

ارابه ایی آتشین را دیدم و چهار مرد سوار از آخرالزمان، منتظر بر فراز

و صدای طوفانی را شنیدم و راهبر را دیدم سوار بر اسبی سپبد، یکه تاز در آسمان

و این زمین را دیدم صحنه کارزاری سخت با هزاران جنگاوری که تیغ در تیغ نبرد می کردند

و سپس فریاد پیروزی را شنیدم و جوی سرخی روان از خون دشمنانمان

و آتشی دیدم از آسمان، آتشی دیدم و نیز بهشت را

آتشی از خورشید، آتش را دیدم و آلفا و اومگا را

آتش، آتش را دیدم

و بهشت را

آتش، من آتش را دیدم
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 10:33  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

احمق نباشیم!!

امام صادق روایت کرده است  عیسی بن مریم (ع) فرمود من بیماران را مداوا کردم و به اذن خدا ایشان را شفا دادم . کور مادر زاد و شخص برص دار به اذن خدا بهبودی دادم و مردگان را زنده کردم ولی شخص احمق را نتوانستم اصلاح و درمان کنم.  

به آن حضرت گفتند: احمق کیست؟

 فرمود: شخص خود پسند و خود رای، کسی که هر فضیلت و بر تری را برای خود می بیند نه برای دیگران و همه جا حق را به خود می دهد نه دیگران این است احمقی که بهبودی و مداوایش ممکن نیست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 17:42  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

چند تجربه

هفته قبل چند تا تجربه جالب داشتم که تصمیم گرفتم برای شما هم بازگو کنم تا از نتایج جالب آن استفاده ببرید:

1-     می خواستم برای اولین بار به جای دم کردن برنج در قابلمه، با پلوپز برقی آن را درست کنم.  تلفنی از مقامات بالا! فرمول آن را پرسیدم.  مامان گفت بعد از شستن برنج و ریختن آن در پلوپز، به اندازه یک بند انگشت باید روی برنج آب بریزی اما متاسفانه من یک بند انگشت را با تمام طول انگشت اشتباه گرفتم و پلو تبدیل به شیر برنج شد! نتیجه گیری: همیشه در انتخاب معیار های اندازه گیری دقت کنید.  

2-    می خواستم شب خوراک لوبیا درست کنم. فرمول مورد نظر را از یکی از همکاران خانوم پرسیدم، مواد اولیه اندازه گیری شده و در زودپز قرار گرفته و پروسه پختن شروع شد.  من هم که خسته بودم جلوی تلویزیون منتظر نشستم و خیلی گذر زمان را حس نمی کردم.  کمی بعد احساس کردم بوی سوختنی می آید.  غذا ته گرفته بود چون باتری ساعت دیواری تمام شده بود و ساعت یک ساعت بود که ده و نیم را نشان می داد.  نتیجه گیری: در هنگام آشپزی به زمان لازم هم توجه کنید و ساعتتان را هم چک کنید که درست کار  کند!

3-    اگر خواستید لباسهای سفیدتان به رنگ آب آسمانی که مورد علاقه من است در بیاید آنها را با شلوار لی توی لباسشویی بیاندازید.  من امتحان کرده ام حتما جواب می دهد. 

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:47  توسط محمد امین پورحسینقلی  |