دیروز کمی لرزیدیم. البته نه از ترس یا سرما، از زلزله. حدود ساعت شش عصر اتفاق افتاد (برخلاف شعر معروف شاعر شهید اسپانیایی، لورکا که حادثه در ساعت پنج عصر اتفاق می افتد) جلوی کامپیوتر نشسته بودم و مشغول انجام پروژه ایی بودم. اینطور که معلوم است به جز شبها که مجبورم بخوابم نیمی از اوقات را با این دوست نازنین می گذرانم. مجید پسر داییم که دانشجوی دکترای مهندسی پزشکی است هم داشت مطالعه می کرد و وحید یک پسر دایی دیگر (خدا برکت دهد به این همه پسر دایی) اتاق دیگر تلویزیون میدید که با اولین لرزش ها همه از جا پریدیم و پسر دایی ها ناگهان به طرف در خروجی آپارتمان حمله ور شدند اما من موفق شدم آنها را از خروج منصرف کنم چون یک محاسبه ساده نشان می داد تا زمان رسیدن ما از طبقه سوم به طبقه اول یا زلزله تمام می شد و یا ساختمان خراب می شد پس در هر دو حالت ضایع می شدیم و بهتر بود همانجا بمانیم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:3  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
عاقبت ماه از پشت ابر بیرون آمد و روی ابر قرار گرفت! و مشخص شد که امیر عزیز ما اگر چه ازدواج کرده ولی هنوز اعصاب حسی اش به محیط اطراف واکنش نشان می دهد و کاملا لمس نشده است!! ایشان در یک کامنت شدیدا لحن اعلام فرمودند که در درجه اول علیه بنده افشا گری کرده و سپس به حساب تک تک دوستانی خواهند رسید که به حمایت از اینجانب کامنتهای خصمانه نوشته اند. نظر به اهمیت این مساله یعنی افشاگری و نیز با توجه به اینکه حالا که نمی توانیم به حساب رقبای سیاسی خود برسیم حداقل می توانیم به حساب خودمان برسیم و حال خودمان را بگیریم از این اعلام موضع امیر استقبال و تشکر می کنم. امیر جان! تو که از برادران متعهد ما کمتر نیستی. پس افشا کن این عوامل استکبار (از جمله خود من) را که همه حمایتت می کنیم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 14:41  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
سامرست موام می گوید ازدواج چیز خوبی است به شرطی که به آن عادت نکنیم و من می گویم ازدواج چیز خوبی است به شرطی که جنبه آن را داشته باشیم. نمی دانم چرا بعضی از دوستان من در این زمینه دچار بحران بی جنبگی هستند و بعد از خروج از دنیای مجردی انگار به طور کلی از صحنه روزگار محو شده اند! نمونه اخیر آن هم همین دوست عزیز و یار شفیق ما امیر بابایی است که از وقتی تصمیم به ترک تجرد گرفت اصلا معلوم نیست چه بلایی بر سرش آمده است. نه وبلاگش را آپ می کند و نه تلفنی و نه میلی!! من از همین جا و همین تریبون (یعنی وبلاگ نازنینم که حداقل روزی دو سه تا از رفقای خودم به زور آنرا تحمل می کنند) به امیر اخطار می کنم که هر چه زودتر ما را از وضعیت خود (که احتمالا خیلی از وضعیت ما که مجرد هستیم وخیم تر است) مطلع کرده و خیل عظیمی از دوستان را از نگرانی برهاند. همچنین به کسی که از نامبرده خبری در دست دارد مژدگانی داده خواهد شد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 11:31  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
یکی از دیدنی های شیراز آرامگاه شیخ اجل سعدی است. چشمه ایی هم در این آرامگاه مصفا وجود دارد که از زمان خود سعدی جاری بوده است و جالب اینکه در این چشمه ماهی های کوچک سیاه رنگی هم وجود دارند. روز دوم کنفرانس فرصتی دست داد تا همراه دوست عزیزم احد که شیرازی است و دکتری آمار ریاضی می خواند بر مزار شیخ اجل حاضر شویم. وقتی به کنار چشمه روان سعدیه رفتیم احد گفت بعضی شیرازی ها به این چشمه اعتقاد دارند و مثلا معتقدند اگر دختری از این آب بر سر بریزد بختش باز می شود!! خوب من هم شیطنتم گل کرد و روی سر دختر خانمی که همراه ما بود آب ریختم. بعد از ظهر، زمان ارائه مقاله من و این خانم محترم بود. وقتی پس از اتمام ارائه مقالات پیشش رفتم معلوم شد که همان موقع ارائه مقاله، یک خواستگار پیدا کرده که دانشجوی دانشگاه تهران است!!!! وقتی در بازگشت، این ماجرا را برای مادرم تعریف کردم با خنده گفت کاش یک بطری پر می کردی و می آوردی!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 16:57  توسط محمد امین پورحسینقلی
|
آخر هفته گذشته برای یک کنفرانس به شیراز رفته بودم. یک مقاله هم ارائه کردم. سفر خوبی بود. هم بعضی دوستان را دیدم و هم دوستان جدیدی پیدا کردم. چند تا نکته جالب هم پیش آمد که احتمالا در پستهای بعدی خواهم نوشت. یکی از برنامه های جنبی کنفرانس، مراسم تقدیر از پروفسور علوی دانشمند ایرانی مقیم آمریکا بود. در وصف این پژوهشگر برجسته که در زمینه Pet Scan فعالیت کرده همین بس که فقط از سال 2000 تا کنون بیش از 200 مقاله پژوهشی داشته و پزشک سال امریکا شناخته شده است.
یک اتفاق جالبی بین من و این آقای پروفسور اتفاق افتاد که شنیدنی است. شب دوم کنفرانس، مطابق خیلی دیگر از برنامه هایی که در این مملکت اجرا می شود موقع شام خانوم ها و آقایان را تفکیک کردند. (من که آخرش نفهمیدم چرا در این مملکت مدام می خواهند همه را از هم تفکیک کنند! احتمالا اگر دستشان میرسید زن و شوهرها را هم از هم جدا می کردند) به طور اتفاقی پروفسور علوی سر میز من نشست و کمی درباره اینکه من چه رشته ایی درس می خوانم و کدام دانشگاه هستم و مانند اینها صحبت کردیم. توضیح اینکه ایشان چون بیش از 45 سال امریکا بوده اند فارسی را سخت صحبت می کرد. در همین بین تعدادی دانشجوی دختر و پسر که جزو میهمانان خارجی بودند در حالیکه با صدای بلند می گفتند و می خندیدند برای خوردن غذا به قسمت آقایان آمدند. این آقای دکتر علوی درحالیکه خیلی تعجب کرده بود پرسید مگر این قسمت مخصوص آقایان نیست؟ من هم توضیح دادم اینجا ایران است و اینها هم خارجی هستند و اصولا در این مملکت فقط باید ایرانی ها را از هم تفکیک کرد و برای خارجی ها مشکلی نیست! پروفسور عزیز ما هم که ظاهرا زندگی در غربت باعث شده بود انتظارات منطقی داشته باشد! زیر لب گفت: Unbelievable
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 16:51  توسط محمد امین پورحسینقلی
|