تبليغاتX
<> آهستگی

آهستگی

خاطرات و نظرات شخصی من

بگذارید هواری بزنیم

این روزها احساس می کنم بسیاری از دوستان چه در دانشگاه، چه در فضای مجازی وب به نحوی دچار سرخوردگی شده اند. آنچه در اطرافمان جریان یافته و تهدیدهایی که در جهان علیه سرزمین زیبای ما شکل می گیرد از یک سو و احساس ناتوانی در مقابله با این تهدیدها از سوی دیگر، چونان پنجه ایی پولادین گلوی همه عاشقان ایران زمین را می فشارد.. ای کاش به قول مرحوم مشیری

 می توانستیم دست کم هواری بکشیم. اما افسوس که به هر سو که مینگریم روزنه ایی گشوده نیست.

 

مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی !
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضائی می گردم
لب بامی ،
سر کوهی ،
دل صحرائی
که در آنجا نفسی تازه کنم
آه !
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد
من هوارم را سر خواهم داد
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما خفته چند

چه کسی می آید با من فریاد کند .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 14:46  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه

امروز عجیب به یاد لورکا افتاده بودم و مرثیه ایی که برای دوستش ایگناسیو سانچز سرود. سانچز ادیب روشنفکری بود که گاوبازی هم می کرد و در استادیوم گاو بازی کشته شد.


در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر...

نه.
نمی‌خواهم ببینمش !

پله پله بَر می‌شد ایگناسیو
همه‌ی مرگش بر دوش‌.

اندلسي مردي چنين صافي، چنين سرشار از حوادث

زادنش به دير خواهد انجاميد، خود اگر زاده تواند شد

نجابتت را خواهم سرود با كلماتي كه مي مويند

در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 9:20  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

وقت رفتن است

حرف های ما هنوز ناتمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکايت هميشگی

پيش از آن که باخبر شوی

لحظه عزيمت تو ناگزير می شود

آی...

ای دريغ و حسرت هميشگی! آه

ناگهان

چقدر زود

دير می شود

 

خبر کوتاه و غیره منتظره بود: قیصر امین پور رفت!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:44  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

میلاد با سعادت اینجانب

دیروز میلاد با سعادت اینجانب بود و به این مناسبت هدایای نفیسی به شرح زیر از دوستان دریافت کردم:

1.      یک دسته گل از طرف یکی از همکاران که روی میزم گذاشته شده بود.

2.      یک کیک تولد از طرف خواهرم (البته عکس آن که با اس.ام.اس برایم فرستاد!)

3.      یک سکه 50 تومانی که به رسم یادبود از طرف دکتر یزدانی همکلاسی ام اهدا شد!

4.      چند تا شکلات از طرف سایر همکلاسی ها جهت شیرین کردن کام.

5.      چند کامنت زیبا در پست قبلی که البته چون به صورت خصوصی ارسال شده بود برای پیدا کردن آن وقت خود را تلف نکنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 7:45  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

آیا شود؟!

تـو مگـو مـا را بـدان شـه بـــار نيست
بــا کــريمـان کــارهـا دشوار نيست
چون در اين دل برق مهر دوست جست
اندر آن دل دوستی می دان که هست
هيــچ عــاشق خود نبــاشد وصـل جـو
کــه نــه معشوقش بــود جـويـای او
در دل تــو مهــر حـق چون گشته نـو
هست حــق را بی گمان مهـری به تو

 

امسال هشتصدمین سالگرد تولد مولانای ما جلال الدین رومی است و از طرف یونسکو نیز سال 2007 سال مولانا نامیده شده است.

ای مولانای ما! آیا شود که ما نیز چون تو، در پیچ و خم های تاریک زندگی این دنیای دون روزی خورشیدی بیابیم تابنده چون هزار نگار.

آیا شود که روزی شمسی از میانه این ابرهای تیره آفتاب دلپذیرش را سخاوتمندانه بر چهره های خسته مان نثار کن.

آیا شود؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 9:11  توسط محمد امین پورحسینقلی  |