تبليغاتX
<> آهستگی

آهستگی

خاطرات و نظرات شخصی من

برای سالروز پاسداشت لسان الغیب حافظ

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو          یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخسبیدی و خورشید دمید       گفت با این همه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک       از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار       تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش       دور خوبی گذران است نصیحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن       بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق       خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت       حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 12:11  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

گلاب به روتون! شارژر نوکیا دارید؟

 عرضم به حضورتان که امروز شارژ موبایل گرامی به پایان رسیده بود و چون ممکن بود همسرجان پس از مواجهه با خاموش بودن تلفن همراه نگران سلامتی اینجانب شود! دوره افتادیم ببینیم چه کسی از همکاران شارژر نوکیایی دارد که به گوشی عهد عتیق ما بخورد. اولین همکار فرمودند: ما دیگر نوکیا نداریم! همکار دوم پاسخ دادند: چی! نوکیا!؟ ما استفاده نمی کنیم. همکار سوم خندیدند و با تعجب افاضه کردند: نوکیا؟! و ... اینجانب نیز برای جلوگیری از ضایعات بیشتر مدام متذکر می شدم که آقا به خدا ما این گوشی را خیلی وقت پیش از انتخابات داشتیم! فعلا هم به قول همسر جان وسعمان نمی رسد آنرا با چیزی خارج از تحریمها عوض کنیم. باری به هر جهت گلاب به رویتان یک شارژر نوکیا هم که پیدا شد به موبایل ما نمی خورد. ولی غرض از این جملات قلمی شده آن بود که ظاهرا یک چیزهایی دیگر در این مردم دور و اطرافمان تغییر کرده و با هیچ زور و سنبه پر زوری نمی توان آنچه در ذهن ها جاریست عوض کرد... موبایل محترم هم خاموش شد! هرچند به قول همراه اول و به یمن و برکت تجهیزات نوین نوکیا-زیمنس، هیچ کس تنها نیست!!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 17:51  توسط محمد امین پورحسینقلی  | 

ماه مهر و خاطرات خاک گرفته کودکی

امروز به مناسبت بازگشایی مدارس ایمیلی را چندین بار از طرف دوستان مختلف دریافت کردم به نام خاطرات مدرسه حاوی تصویر صفحاتی از کتابهای درسی دوران کودکیمان که خاطرات بسیاری از آنها هنوز با ماست: از شعر بوی ماه مهر و کوکب خانم تا تصمیم کبری و دو کاج که خارج از ده در کنار سیم پیام روییده بودند و زاغی که پنیرش نصیب روباه حیله گر شد و دهانی که بی موقع باز شد و لاک پشت بدبخت را به کشتن داد (همیشه از آخر این داستان ناراحت می شدم). خانواده آقای هاشمی که یادتان هست (منظورم آن آقای هاشمی است که همراه خانواده اش به دلیل ماموریت اداری به شهرهای مختلف سفر می کرد! نه این آقای هاشمی که دیگر از ترس سبزها نمیگذارند بیاید نماز جمعه!)، پاک کن های عطری، مدادهای رنگی جورواجور، دفترهای ساده و عکس برگردانهایی که روی دفترها می زدیم. چند وقت پیش که وسایلم را برای جابجا شدن جمع میکردم متوجه شدم که هنوز اولین جامدادی ام را دارم. درست از سال 1365 یعنی 23 سال پیش. یاد آن روزگاران بخیر و خجسته باد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 18:11  توسط محمد امین پورحسینقلی  |